تبليغاتX
لب ِ دریائی ها

لب ِ دریائی ها

عبدالحسین فخرائی

دریا را به کول می گیرم!

دریا را به کول می گیرم ؛

موج ها شکل می گیرند وُ  راه می روند

راه می روند

ـ روی خواب های به چشم نیامده

ـ روی لایتناهی که در پرنده ها می روید

و عادت من بستگی دارد

به همین اندازه ی متعارف ،

                       که  به خانه برگردم ؛  

ـ به آشپزخانه ی همسرم

[پای ِگفت وگوی بار ِ بر اجاق ِ میانسالی ها ]

که از شدت ِ ماهی و جا انداختن ِ قورمه سبزی 

                        افتاده گوشه ی ظهر

روده درازی بادگیرها را می شمارد

اتفاق به ندرت پنجره ها را نیز

که در یک بعداز ظهر مدام

پسرکم

شیشه های کوچه تابستان را پائین می آورد .

...

من در بی خوابی ماسه ها

دست در گریبان شب می برم وُ

بازش می آورم!

 

+   90/11/01       |