تبليغاتX
لب ِ دریائی ها
عبدالحسین فخرائی

لب ِ دریائی ها 

پایم را از کفش  ِ چه کسی بیرون آوردی ؟  

( آوردمش در باغ های معلق که بخت النصر... ! )

یا چگونه رد ِ پای اورشلیم از بابل نبود که کلید خورد

خورد این در بسته ...

این در بسته روی پاشنه ی خودش مرا به چرخیدن تو چکار ؟ !!   

موریانه هائی که از دیوار راست می روند /

راست می روند

که این طومار پیچیده عرضه می دارم به بار ِ عامی که جزمن کسی نیست /نباشد

تو چی ؟ از من برنگرد تا بیفتم از این ور پل که روی هیچ آبی سپید رود نمی شود

عصا زنان از فرورفتن در ورطه ی نزدیک تر ،

پنجره های آویزان به چشم می بندم تا کور کورمال نبوسیده باشمت !  

خوب ست !                اینکه هوای زانویم را داری

گاهی در بغل همخوابه ای که کنار والور تقسیم می شود :

سهمی از من به دختر کوچکی که تکدی کردم  

سهمی به   

                 گاهی که با کله می روم در پیاده رو میثم ریاحی  

پینه از مور وملخ هم احساس راحتی داشت که به نوک بینی ام رسید

ـ من پدر بزرگ هستم و اسبی برای تاخت

من در خیلی صبح

دشت ِ اول ِ این ها که خودشان را جمع و جور می کنند

فایزی می خوانم برای برگ های پیش پیش  ِ خرما

برای دسته ی بی رمق  ِ جارو  

هوار...هوار

رُطَب  ِ معمول من! ( گندت بزند ) افتادی در جاذبه ای که بی ربط بود .   

لای پوشه خوشه ی گندم  می برم به اتاق ِ پاراف .  

ـ انگار مویت را در آسیاب سفید کردی  

انگار تب ِ مالت افتاده به جان پای ِ تخت ِ آرمیتیس .  

گیس ِ دختر  ِ شعر ِ من نکش  

                                     وحشی !

اینجا  بافق نیست که صدای مرا می شنوی  

رفتارت با کفتارهای "مَُند" عوضی ست 

ببینم معرکه کجاست پس

که دست از سر  ِ کلاه من بر نمی دارد!!!

خوانش مینو نصرت بر شعر 

  شعر با " پایم را از کفش چه کسی بیرون آوردی ؟ " شروع می شود و نگاهی طنز آلود دارد به تاریخ و خویشتن شاعر . در معرکه ای که میتوان از هر کفشی پایی را بیرون کشید و آن را کشاند تا باغ های معلق که نشان وارونگی همه چیز است و رد پای اورشلیم و موریانه ها که راست دیوار را گرفته اند و راست می روند و طوماری که شاعر مخاطبش فقط خودش است ، و عصای موسی و ... این شعر از " خوب است ! " وارد زبانی ساده تر می شود و مثل یک قطره ی درشت می افتد در وسط جامعه ی امروز و بار اروتیکی مرسوم روز را بر شانه می کشد و خواننده را بر می گرداند به سطر اول شعر و کرور ها پا و کفش هائی که لنگ به لنگ می شوند و جفت و جور با پاهائی لنگه به لنگه اینجا نان قسمت نمی کنند و بغل تقسیم میکنند و فرقی نمی کند بغل مثل سلولی قابلیت تقسیم پیدا کرده است و جنسیتش هم نامعلوم آوردن پیاده رو و میثم ریاحی یک جور بازی جالبی با زبان است و شاید همدلی شاعر از سطر پینه به بعد که به گمان من یک جور قیاس با دست های پینه زده ی پدر بزرگ ها است که دست به ترکیبش نمی زدند و نشانه ی رنج و عشق و ایمانشان به کشت و کار و برداشت بود ه ، میرسد به نوک بینی جوانان امروز که نیاز مبرمی به عمل جراحی پیدا میکنند و زیبا سازی صورت ، وقتی سیرت از قلم افتاده باشد که افتاده است . شاعر جای پدر بزرگ هم که قرار می گیرد با ذهن خودش قرار می گیرد و قیاس به نفس میکند . منتها با المان های پدر بزرگ . رطب به نظر من شوق جنسی است که وقت رسید می افتد در جاذبه ای که دوست دارد یک گریز به نظریه ی جاذبه ی زمین که در این شعر فرا زمینی شده است گویا . بعد حرکت به سمت اتاق پاراف و جایگاه شخصی آرمیتیس ، لابد رد چت روم ها و مسنجر و ...و بازی زبان دیگری با وحشی بافقی که قشنگ با وطن شاعر جفت و جور شده است . مند روستائی در گناباد با یک چاه به نام خداآفریدش که لابد غرق کفتر های چاهی است و خواننده را بر می گرداند باز به جنسیت و اروتیکی که در این بخش خیلی زیبا و معجز بیان شده است که دست از کلاه شاعر بر نمی دارد . این شعر صرف نظر از بازی زبان ، میتوانست معجز تر محتوایش را سامان دهد . سطرهائی شهودی با سطر هائی دست ساز احاطه شده اند و لی شاعر قدرت در هم آمیختگی شان را داشته که در مجموع آن را خواندنی کرده است .

خوانش احسان مهدیان بر شعر

چقدر شعر! بیا این بارشعر نخوانیم ...
وقتی شعر از شعر شدن بیزار است آنوقت به دنبال راهی برای گریز است تا اینچنین طرحی نو دراندازد .
خیلی دور از انتظار نبود که روزگاری برسد که شعر به جریان طبیعی روند فرسایشی خود تن ندهد و بر آن بشورد .
حالا می بینیم که از هفتاد به این طرف چه پیشنهاداتی آمدند و این شعرهم در خود تکنیک هایی دارد ساده اما بدیع و ارتعاشی ...
پایم را از کفش ِ چه کسی بیرون آوردی ؟
( آوردمش در باغ های معلق که بخت النصر... ! )
یا چگونه رد ِ پای اورشلیم از بابل نبود که کلید خورد
خورد این در بسته ...
چقدر گفتگو چقدر دیالوگ و چقدر روایت در همین 3 سطر آمد و رفت تا مجاب شویم به خواندن سطرهای بعدی ، خدا می داند !
که این طومار پیچیده عرضه می دارم به بار ِ عامی که جزمن کسی نیست /نباشد
تو چی ؟ از من برنگرد تا بیفتم از این ور پل که روی هیچ آبی سپید رود نمی شود
عصا زنان از فرورفتن در ورطه ی نزدیک تر ،
یاد یک فیلم کمدی افتادم که در کشور فرضی ظاهرا انقلاب شد و حاکمان در حال فرار بودند اما یک وکیل سمج برای برائت موکل خود یقه رییس جمهور مخلوع را ول نمی کرد و گویی اصلا توی باغ نبود که این شخص دیگر کاره ای نیست و همچنان داشت داستان زندگی آن بخت برگشته محکوم را تعریف می کرد اما حاکم مخلوع در این فکر بود که انقلاب گران تا اینجا فاصله ای ندارند و به قول معروف دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . مگر این وکیل ول بکن بود ؟
خلاصه طنز خیلی عجیب اما درد آورو سیاهی شکل می گرفت و بعد از کشمکش بین آن دو نفر ، مردم رسیدند و مشاهده کردند که این وکیل شخص فراری را گرفت و بعد به عنوان یک قهرمان ، تنها خواسته اش را که آزادی موکلش بود به اجرا دراوردند.
می خواهم بگویم که چرا ما هی فکر می کنیم شاعر چه می گوید و شاعر منظورش چیست و یا چرا به دنبال خواسته هایمان می گردیم آیا جای دیگری به جز شعر پیدا نمی کنیم که باید همین جا تکلیف همه ناکامی هایمان را درو کنیم ؟
آنچه که در فرایند این اثر در حال شکل گیری است اصلا ممکن است ربطی هم به آنچه ما فکر می کنیم نداشته باشد ولی فلسفه وجودیش تعریفی است که از یک متن با خصوصیات درگیر با سازو کارهایی که گاهی حتی از طنز هم فراتر می رود .
اما تعلیق روایتی است که هرگز سر انجامی ندارد .
اینجا بافق نیست که صدای مرا می شنوی
رفتارت با کفتارهای "مَُند" عوضی ست
ببینم معرکه کجاست پس
که دست از سر ِ کلاه من بر نمی دارد!!!

خوانش رجب بذر افشان برشعر

مثل همیشه زبان ساده و روانی داری. تداعی های این زبان در فهم شعر بی تردید کمک می کند. البته دوستان اشارات جالب توجهی داشتند که باز گفت آن ها تکرار مکررات است. اما نکته ای که نظرم را جلب کرده بهره مندی مفرط از بینامتنت است که خواننده را مجاب می کند تا با پیش داشت سراغ شعر بیاید. با این که در بخش ها و بندهایی یک رابطه منطقی بر قرار گردیده بنحوی که جز’ بدنه و شالوده ی متن به حساب می آید. مثلا
گاهی در بغل همخوابه ای که کنار والور تقسیم می شود :
سهمی از من به دختر کوچکی که تکدی کردم
سهمی به
گاهی که با کله می روم در پیاده رو میثم ریاحی
و یا...
دشت ِ اول ِ این ها که خودشان را جمع و جور می کنند
فایزی می خوانم برای برگ های پیش پیش ِ خرما
برای دسته ی بی رمق ِ جارو
هوار...هوار
که روند شکل گیری یک موتیف انسانی - اجتماعی در نسبت های همخوان و مرتبط با سازه ای دیگر بجا بود و خوش نشسته است. ولی اشاره به باغ اورشلیم و بخت النصر و به تبع آن بابل... به دلیل فاصله ی تاریخی از این جریان کمی بنظر ثقیل و سنگین است.


خوانش حسن سهولی بر شعر

"ببین معرکه کجاست پس
که دست ازسر_ کلاه من برنمی دارد!!!"
گزاره های دلنشین همیشه به دل فرود می آیند زبان درگزاره ها به گونه ای است که در بند بند همنشینی ها تنش وتباین آفریده است همین امر تعویق معنا ومتن آفرینی است .جز ازراه این تنش ها راهی به درون متن نیست وازمنظر بیرونی متن ،نمی توان متن را یافت بی تردید دراین گونه شعرها تمرین وتکرار روح وورزیدگی تخیل می خواهد که شاعر هر بارکه می نویسد عادت زدگی ها را از چهره ی شعر دیروز می زداید واین کار توان می خواهد که دراین راه من به آقای فخرایی تبریک می گویم واذعان می کنم که هربار با اشتیاق به سراغ شعرهایش می روم.

خوانش سامان سپنتا بر شعر


دم زدن بر مسیر تازه دم " بومی نویسی " و پوشیدن جامه ی فرمی تازه آن هم در شکل کاملن خاصش ، به شعرت سیمای ویژه ای بخشیده است. شبکه ی تلمیحات دور و نزدیکت نیز در این میان ، بی کار ننشسته و به غنا و درخشش کار کمک کرده اند.
اما چیزی که در پست پیشینت از رصد چشم شبکور من غایب مانده بود ؛ افعال و کلمات " کلیدی " ست که در پایان هر سطر ، وظیفه ی مفصل بندی پیکره ی کار را به عهده گرفته اند. این البته در همان حال که می تواند به انسجام صوری (صوری؟) اثر کمک کند و آن را از پریشانی به در آورد ؛ می تواند خود ، زنجیری باشد که مجال پرواز را از ذهن و زبانت بگیرد و تو را به گرداب درجا نویسی بیندازد . در چنین حالتی شعرت می شود مجموعه ای لایتناهی از دایره های تو در تو که می تواند تا ابد ادامه داشته باشد و در این صورت " پایان بندی " کار هم از معنا می افتد. یک واحد شعر در چنین فرمی هیچ گاه به فرجامی مشخص نمی رسد ؛ پایان هر واحد شعر در چنین فرمی ، صرفن مکث و برشی مقطعی ست تا شاعر بتواند نفسی - که چه عرض کنم : حنجره ای - تازه کند و آماده شود برای پیگیری کار در یک واحد شعری دیگر...
هم اکنون طنین هول افکن گرداب کذایی را از متن و بطن شعرت می شنوم .

خوانش پرستو ارسطو بر شعر

شعری را با فرمی در قالب وساختاری دیگر  میخوانم  که ویژگی شعر شده در شکلی کاملن  مخصوص از تلفیق کدهای زبان عامه و دیگری زبان بسته ،که راهیابی به مفاهیم را دست کم برای من مشکل ساخته ولی  به شعر چهره ای تازه تر از تازه ها بخشیده و اگر چشمها را بشویم کلیدها را پیدا می بینم  در تعابیر شعر که گاهی به طنز طعنه میزند  پیام های دردناکی  نهفته که  کوری چشمها را به رخ بیننده! ی مخاطب می کشدو با این وظیفه ی سنگین کهنگی ها را آبرنگ تازه ای میزند برای رضایت خاطر مادر زبان که از لکنتها حوصله اش سر رفته چنین سرودنی فقط دانش زبانی نمیخواهد بلکه یک پَر جرات هم باید چاشنی اش باشد. نتوانستم لذت ببرم چون در گیر معنا ومفاهیم بودم.باید که چند باره خواند.


 

 

+  88/03/08      |