دریا را به کول می گیرم!
دریا را به کول می گیرم ؛
موج ها شکل می گیرند وُ راه می روند
راه می روند
ـ روی خواب های به چشم نیامده
ـ روی لایتناهی که در پرنده ها می روید
و عادت من بستگی دارد
به همین اندازه ی متعارف ،
که به خانه برگردم ؛
ـ به آشپزخانه ی همسرم
[پای ِگفت وگوی بار ِ بر اجاق ِ میانسالی ها ]
که از شدت ِ ماهی و جا انداختن ِ قورمه سبزی
افتاده گوشه ی ظهر
روده درازی بادگیرها را می شمارد
اتفاق به ندرت پنجره ها را نیز
که در یک بعداز ظهر مدام
پسرکم
شیشه های کوچه تابستان را پائین می آورد .
...
من در بی خوابی ماسه ها
دست در گریبان شب می برم وُ
بازش می آورم!

