|
عبدالحسین فخرائی
|
من يك پا شاعر ِ دست ِ راستم فرقي ندارد
با كدام هفت روز ِ خجسته كه هي گردن مي آورد
هي روي انگشت ها به رخم مي كشد كه اين قاب ...
كمي شبيه پابلو نرودا كه كتمان نشد
كمي وقتي كه لازم است
يك پاي ديگرم را ايستاده ام روي آب هاي مجاب
ـ روي باراني كه يك تكه از شب ِ گيج را با خودش بُرد
دوربه دور گردوي تلخي
كه امروز را چال مي كرد
و مرا
مرا گره زد به مويرگ هاي آه ... چقدر اشتباه كردم !
چقدر شرط مي بندم
كه " از دنده ي چپ " ام را پرتم جلو ِ گربه رقصاني سگ ها
پنجه هايم هار كشيده اند انگار!!!
تو كه بر نمي داري شماتت را از ساعت ِ نيمه ي گذشته
من يك پا شاعر ِ دست ِ راستم
از كت و كول افتاد پاي حواسي كه به آفتاب پهن در حياط برمي گردد
هرچه از صبح باز كنم به چاپ بفرست شان
بي نشخوار ِ شتري كه دنبالم كرده در خيابان
و جنوب ِ اين شعر را پائين مي آورد گه گاه
كه تابستان ِ پوستم را گودالي بود
سوار ِ طبقه ي اتوبوس ِ چندم
كلاه از سرآقا ببخشيد! بردارد
و به زباله هاي ميدان ِ انقلاب
در ساك ِ دستي ِ كبريت اعتمادي نرفته است
آن بالا جنگي در كار نبود كه نمايان باشد
اين كه خدا را ،
آسمان عزيز!
دستي به سر و روي ابرها بكش.