|
عبدالحسین فخرائی
|
- بی وقفۀ بعد از این -
پشت پلک های پناهجوی تو
ایستاده به تکلم
تن می ساید
به صدای شکسته شبانه ها
گاهی که
واژه ها
فنجان فترت نیم خورده
رها کرده
ازروی صندلی عادت
بر می خیرند
ودر کوچه های آبی یکدست
پرنده می شوند.
یال های سربه زیر بید را
به باد می دهند
باز هم پرنده ها
- ساده و صبور و مهربان -
روی شاخه شکسته آشیانه می نهند
باز هم پرنده ها...
چونان شالوها که در آفتاب خیز شانه های بی دریغ
با بادهای موافق ناخداهای قدیمی
بال می گشایند
به سمت تلاقی آب ها و آسمان
به این موج های نرم نرم
جاودانه دل بسته ام .
***
امشب به بالای نقره ای هرچه نگاه
گیسوانت را درنسیم بپیچان
وبیا
دلتنگی ...
دلتنگی ...
می وزد باد به همراهی گیسوی رهایت
درشب
چه کسی کوچه رفتار مرا پرزد و
بارانی شد
کاشکی بغض مرا پنجره ها
با نگاه تو به دریا می ریخت.
همین یکی دوساعت پیش
به عصرانه
ازسمت چشمهای دلواپسی
آمد
بی همراهی طوفان وهراس
با ضربآهنگ ملایم موج های سرخوش
باید دریارا بعدازین دید.