|
عبدالحسین فخرائی
|
به:مصطفا فخرائی
برات پپسی باز می کنم ،
تو هم ؛
گاوت را از میدان ِ مسابقه
در ایالت ِ باسک برگردان ؛
در اعتراض ِ به لولوی ِ سر ِخرمنی در حیدر آباد ِ هند ؛
خواهر خوانده ی آبادی ِ پرت ِ در شعرهای ِ بی کس و کار
که خودش را بسته به ناف ِ حیاط ِ پشتی ِ گیج وویج،
با جریق جریق ِ دو تکه الوار ِ وول در موریانه ها .
هَلِه ... هَلِه...
پرسه ی ِ گاهگُدار ِ بوشهر
بر سطح ِ یَز لِه های ِ مطنطن ؛
دست های ِ محترم!
به من پس بدهیدم !
از کیسه ی خلیفه ای که
به همه شطح می بخشد !
هله...هله...؛از اصواتی ست که در شادی های مردم ِ جنوب کاربردزیادی دارد.
گاهگُدار؛ بعضی وقت ها.
یَزلِِه؛ مراسم پایکوبی در بوشهر و اطراف آن.
تو زلال ِ شما می نگرم و با خودم حرف می زنم .شماها شاهدم باشین که دارم جبران مافات می کنم ؛ ـ حتاـ جبران ِ دیر به دنیایِ مجازی اومدن .حالا هم بیشترش دارم درس پس می دم ؛ تا از این ور که می گذری پیشانیتو بتابونی بهم ؛ روشن شم...
به گمان ِمن که در گمانه زنی
از دماسنج ها ابرگراترم؛
بیرونی ِ به هم آمدگی ِ متبلور ِ "پیش"ها
(کپری را می گویم که درآن حلزون ها
تخم های ِ خود را می شمارند)
با آمد وشد ِ بی گاه؛ گرم ِ گفتگو،
باران باشد .
آری ... درست پیش بینی می شوم ؛
[ باران:
باران ِ پای کوبی ِ بر ساعتهای ِ خرچنگ
باران ِ همایش ِ دست وپای ِ مزاحم ِ پرندگان
باران ِ تشریح ِ سبزه خط ِ بالای ِ لبِ ماهگیری
که مًرده به دنیا آمد
وباران ِ
اضمحلال ِ شاعری با مجموعه ای از علف های ِ کمیاب
که خود را در شبِ مجازی ِ کدام چشم ِ معشوق اش
تمام کرد .]
به گمان ِ همان که گفتم :
بیرونی ِ درزهای ِ شره
در شب ِ شدید ِ شاید،
پیاده روی ِ عادت ِ نگاه
پیرامون ِ خیس ِ هر چه نبود
که گوش ِ موج ها
از این پنبه ها پر است .
برلب ِ شنیدن اگر حرفی رفت
آسمان ِ در هبوط ِ ستاره ای نیمه سوخته
تا برسد به ارتفاع ِ شالوها
ماهی ها بخار شده اند .
*پیش* به تلفظ ِ خویش یا ریش ؛ شاخه ی ترجیحن خشک ِ نخل، فونداسیون ِ کپر درجنوب.
یک تکه ابر ِ ناگهان
به انداره ی پلک زدنی
که تو بامن حرف زدی
از شاخه ی شگفت ِ متواتر
افتاد به دامنم.
کال بود
طعم ِ طرح ِ خارَ کِی
که چیدم از رود ِ "مُند".
اینجا دوروبرت را
به صدای ِکافی ِ تو
معیار می گیرم ؛
آسمان هم همان ؛
به شکل واکردن ِ دو دست ؛
به دارکوب هاگفتم :
تقصیر ِ نک ِ شما نیست ،
درخت ِ پندار ِ من ، جویدنی نبوده ست .
پا می شوم که
برایت چای ِ لب ریخته بنویسم ،
اما ،
چند دلو، سرریز می شود
و دریا هنوز
آمدن را نرفته است.
چشم هایت را دوست می دارم
چشم هایت را ،
-همسایه ی شلال شب-
با آن خرمن خوشبوی
رها در خواب های مردد من
که وقت همه وقت
روبروی خیرگی ام
نشسته
آرام آرام می بافی اشان
و خیال گیج مرا
گره می زنی
به روسری ململ ات
با صدای بال سنجاقکی؛
تامن
بپرسم از باران بریده بریده:
به سایه – روشن پراکنده
دراطراف تو
می توان دل خوش بود ،
اگر موهایت را به رنگ دمدمای غروب
مش نکنی
وبه حجم دل انگیز متعلق به من
چلاب خوشه خوشه انگور
بچسبانی.
چشم هایت را دوست می دارم .
چشم هایت را .
به استقبال تولد پسرم؛ محمد متین
کم کم از بام وبر ما بگذر
امشب از کوچه فردا بگذر
تو همان صبح خیال انگیزی
بازکن پنجره را یا بگذر
مثل همسایه من - باد شمال
شانه بر شانه دریا بگذر
سال ها ابر تورا می بارم
توبر این خسته مدارا بگذر
آه ای زمزمه ! بر لب ها در
آخرین روز مبادا بگذر
**
دوقدم فاصله درمن گم باد
دو قدم ازمن وتو تا... بگذر
اسفند ۸۱
از بهار جوان پیراهنت
سهم پرنده ها
آهوها
شاخه مجنون و
مهربان بید
سهم من
آتش اجاق شب
جامانده از شبان شروه
در کومه های نی لبک
که روزها
گله های ماه بلند تورا
می چراند
در سرزمین طاقت نیاسوده ام ...
وازتو به دریا
به جزاین نسیم سرگردان؛
تیفون گرد کرانه های خیزابه؛
هیچ...
ابرهای امشب
ازهزار سو
شیب تند نیمروزرفته را
به آب
بسته ست .
باهیات همیشه خودت
فردا
ازهیال کوسه های خوشبخت
- وازتوفان معلق
خیلی
پیش تراز
وزش هراس بر تکیده گی کپری سربهوا
درساحل-
خاکسترخسوف پانزدهمین شب ماه را
-درسایه گاه موج –
به نظاره بنشین
ماهی لغزنده از توهم ناگزیر !
این گونه که می نمائی
درفرصت دلبخواه من
آزاد می شوی...
این همهمه
عبور تموچین
از مطاف مصاف آبادی
با گردباد نیست
مگر؟
برای دیدن بدایت این
واژه های قد
ونیم قد
و پوشیدن یک تکه ابر
در آفتابی ترین روز خدا
-روز عامیانه عریان
از نردبان ماه
بالاتر
حضور دیگرگونه پیرامون توست
که می رساند مرا
به تکلم آمیزش باران وبرک
دربهار آنسوی تر
- دامنه دار
بالاتر از رسیدن ,
حتا-
شاخه خیس گل سرخی است
که تو,
داده ای به من
ای یار !
لبخنده ات
گلی فراموش است
درگذار انعکاس تکاپو
برمانداب دلتای پسین
که بعدها
پدرم
- پایاب عصر پس از اساطیر-
رمه تحمل سرگردان را
به چوپان صاعقه سپرد
وخود
به کوچ مقدر برگشت
تامن
گرگ ومیش صلاه ظهر را
هی کنم
از "سورا"ی تکدر محض.
لبخنده ات
گلی فراموش است .
زل زدم در چشم دریاگریه کردم
موج ها را بی محابا گریه کردم
بعدازآن هنگامه کوچ "پری"ها
"کورک"ی ها!من شماراگریه کردم
نی لبک بودودوبیتی بودوآتش
شروه خواندم نی زدم یا گریه کردم
ابرهادلتنگ بودندو سترون
مثل چشمان من اما؛گریه کردم
بازکردم چتر تنهائی خودرا
پلک را بستم سراپاگریه کردم
*
باز "مفتون"آمدو درشهر گم شد
باز من تنها شدم تاگریه کردم.
---------------------
به آتش می کشد امشب گلوی نی نوایم را
وفردا تاروپود گریه های بی صدایم را
سرم رامی نهم بر دامن شب ها ومی گریم
غروب تازه ودلتنگی بی انتهایم را
فروکش می کنددریا وتوفان درکنارمن
کجابردندازمن موج موج پاره هایم را؟
رهاتر بودم ازگنجشک ها وماه وگندمزار
به باران تکیه دادم شانه دردآشنایم را
بدون کوچه و فانوس وبا از خود گذشتن ها
به کی بسپارم -این دل ـ این دل بی دست وپایم را
به حسرت می برم وادی به وادی چشم هایم را
به آتش می کشد امشب گلوی نی نوایم را
سال ۷۲ درکنگره شعر دانش آموزی - همان روزها - بیشتر روبروشدن های ناخودآگاه وخواستنی من در جشنواره با چهره دوست داشتنی و متواضع گیلان شاعر بزرگوار جناب آقای سیدمحمد عباسیه "کهن" بود که ازحضرت ایشان چیزهای زیادی یاد گرفتم .این شعر همان روزها به آستانشان تقدیم شد .اما - زهی افسوس، اینک - تازه شنیده ام که ایشان به ملکوت اعلاء ییوسته است .خدایش رحمت کناد.
۱
شالوها
برآب های گسترده گرمسیری من
وزیدن گرفته اند
تا
پیشانی شفاف تو
ازمیان همهمه ای مه آلود
برآید
چونان ماه
در شب وشروه وشیدائی .
۲
من
ودریا،همواره
در آرامش شمالی چشم های تو
فرو می رویم
تو
با شالیزارها
بر می خیزی
با افرا ها
راه می روی
و آنگاه
که به اندازه یک تبسم
روی برمی گردانی
از نگاه من
دور می شوی .
آذر ۷۲
باران که گرفت ماه در آب افتاد
ابر آمد وسر به دامن کوچه نهاد
بی چتر دویدم ،ته شب پیدا بود
اما..اما ...صبح به من را نداد
من و
پرتقالی ها
وپنجره های چارطاق قدیمی
وحیاط
که خود را بالا می کشد
-نیلوفرانه-
از خنکای ابر
بهار را ،
امشب،شب گریبان دریدن است
با اینهمه ناگهان شرم
و تشویش های شگرف
وصدای فرود فراگیر
در زیر پلک های ناممکن...
امشب،
شب آه...نمی دانم گفتن من است.