|
عبدالحسین فخرائی
|
نمی دانم...هرچه حرف بود بارم کرد
(خیابان می دوید طول خودش را)
از دماغ گنده گی کم آورد ـ شتر دیدی ندیدی !
درهم وُ برهم ِ موهای ِ جو گندمی درو شد
دروغ بود علف های ِ هرز در دهان ِ بزی به نرخ ِ قصاب تمام شد
از همین جا برمی گردم حالا... داد نزن دیگر
ببین ! ایمیلم نرسیده که میلم کشیده
ای شعر بد مصّب! چاقو بزن بعد ببر حراجش کن
انگار حالیت نشده من بزرگ ِ علوی نیستم / هستم
مجموعه ی وسطی ام را به چاپ سپردم زیر تیراژ
(اما شما بیشتر به پاورقی اهمیت ...ندارد بگذریم.)
با پاهای من صندلی ِ چلاق راه می رود
دو تکه چوب زیر ِ بغلم افتاده اند به زمین خواری
فوت کردم کیک تولدم آب از سرم گذشت
کوپن یارانه نداشت ـ ته کوچه ـ همین جوری اعلام شد
من نوبتم را به خانه می برم از تابستان ِ گذشته به اینطرف
جارختی آواز می خواند آواز در مایه ی بیات.
همیشه این طور نبوده متولّی امامزاده خوابش را بُبُرد؛
بریزد دردامنم ژان والژان بیاید ببردشان.
آقای شهردار!
چراغی که به خانه رواست به جای ِ تیر ِ چراغ ِ برق
این به آن در ِ بسته که راه را گم کرده بودم
بازی بچه هانصف و نیمه رها کنیم برویم قد بکشیم.
خوووووب فکری که کف رفتم رفتم .
دوستان چه گفتند:
سید علی شفیعی
خواندم ، شاید هم باید می نوشتم اصلا نتوانستم بخوانم و اگر هم خواندم نتوانستم چیزی از آن سر دربیاورم . بی سوادی ام را که می بخشید : من بزرگ علوی نیستم .
بهمن ارجمند(روشنا)
(۱) ــ امید وارم نکاتی که در پی می آید موجب رنجش کسی نگردد.به ویژه رنجش حضرتعالی که برای این جانب بسیار عزیز و محترمید . پیش ازاین نگاهی بر این نوع شعر داشته ام.(ن.ک.شعر خانم لیلا حکت نیا). این جانب به همه نوع شعر و به همه شعرا احترام می گذارم.اما این حق را برای خود محفوظ می دانم که مثل حضرتعالی ذوق و سلیقه ی ادبی "خود" را گسترش دهم.این شعر و شعرهایی مانند آن مبتنی بر آشنایی زدایی است. معتقدم مفهوم "آشنایی زدایی" به درستی تبیین نشده و آنچه را که تبیین شده خوب تفهیم نشده است.(ن.ک.ساختار و تأویل متن.بابک احمدی به ویژه بخش اشکلوفسکی .)متأسفانه دایره ی آشنایی زدایی در شعر شاعران امروز ما نه تنها به حوزه ی "نحو" آن هم بصورت آزار دهنده ای گسترش یافته بلکه بر گسست نیز بنا شده .گسست این گونه شعرها نیز مبتنی بر جریان سیال ذهن و تداعی آزاد است.برخی بر این تداعی آزاد لگام و مهاری می زنند ، یعنی جریان سیال ذهن را کنترل می کنند و برخی دیگر متأثر از هیاهوهای روزگار به این امر آگاهی ندارند ، بر عدم انسجام تأکید می ورزند. نگاهی داشته ام به شعر یکی از سرحلقه های این گونه شاعران اما مرددم که آن را منعکس نمایم.چون در آن خوانش ورودم به معنا نیز بوده است در حالیکه عزیزان در مانیفست خود اصرار می ورزند که معنا زدایی یکی از اصول پایه ای جهت گیری ادبی شان است.با توجه به این نظرگاه ، نظر دادن در مورد یک شعر و بررسی آن دیگر آیا سوء تفاهم و نقض غرض نخواهد بود؟به نظر می آید این همه برمی گردد به ناموزونی دنیاها و افکاری که در آن بسر می بریم که متأسفانه نهادینه نشده ، مصرف می شوند.حرکت دادائیستها پیش از این و پست مدرنیست ها در جامعه ی خودشان از یک یک زمینه ی تاریخی و از یک پشتوانه فکری- فلسفی برخوردار است و نوعی دهن کجی به دنیای مدرن و دنیای سلطه و دنیای مصرف است .دنیایی که هر گزاره ای را به خدمت خود می گیرد تا سلطه را ابقا کند و هر گزاره ای را به کالا تبدیل کرده تا مصرف شود.
(۲) ــ دادائیست ها با آفرینش آثار بی معنا و خلق الساعه بر آن بودن که بر نوع مصرف در خدمت دنیای سرمایه بتازند.معنا زدایی پست مدرنیست ها نوعی ستیز با فرا گفتمان و فرا روایت های خرد کننده است .در حالیکه این جا شاعر پست مدرن ما شعر می گوید و از دیگران می خواهد که بیایند نظر د هند.نظر دادن یعنی پذیرش و به رسمیت شناختن آن سلطه و پذیرفتن وجود دیگری و پذیرفتن آن مصرف.در حالی که پذیرش دیگری و رسمیت دادن به دیگری تبعاتی مانند "توجه به حداقل ترین سطح اعتبارات کلامی و زبانی" به دنبال دارد و این به زعم خود بزرگواران یعنی تن دادن به سلطه ی نگاه خواننده. نگاه خواننده حتماً برای وی اهمیت داشته که فرا خوانده می شود.به نظر این جانب دوستان دچار یک تناقض اند.نمی شود هم در ستیز فراروایت ها بود و تمام مطلق ها ی زبانی و نحوی را انکار کرد و هم در جستجوی مخاطبی بود که به زعم آنان می خواهد ذهنیت سلطه آمیز خود را بر شعرایشان حاکم کند.حتی عادت به شنیدن "بسیار عالی" است ما را به فرا روایت سلطه آمیزی سوق می دهد.با شنیدن آن ما لذّت می بریم. این لذت به تاریخ و جامعه (به زعم آنان به سلطه) وابسته نیست؟ در حالی که شاعر این گونه اشعار ماهیتاً این گونه شعرها را در ستیز با هر نوع عادت سلطه جویانه ای می سراید.شاعر با تکرار سبک پیشین خود در ادامه ی شاعر بودنش و در سرودن شعرهای آتی و برای شنیدن "بسیار عالی است" به سلطه ای دیگر گردن می نهد .
باران سپید
تلاش شما ستودنی ست.به همر ریختن پیوستگی بین سطرها ، توجه به نوشتار به عنوان یک متن خواندنی نه شنیدنی، به گفتگو کشاندن کراکترها ، بر هم زدن ساختار یکنواخت و تک محوری متن و به کارگیری از ظرفیت افعال در این کار قابل توجه اند .
آقای شهردار!
چراغی که به خانه رواست به جای ِ تیر ِ چراغ ِ برق
این به آن در ِ بسته که راه را گم کرده بودم
البته کمی شتاب زدگی در این متن ممکن است آزار دهنده باشد اما مطمئنم که در آقای فخرائی توانائی قدم های محکم تر وجود دارد .
هوشنگ ملکی
رسیدن به تشخص لحن و بنا کردن زبان با نقشه ای (اندیشیده - نیندیشیده ) اگر که دغدغه باشد ونباشد از مسیر ویران کردن اکنون زبان می گذرد . دوست من شما در تخریب این بنیان بسیار موفق عمل می کنید اما در بخش نهایی با چینش دقیق آجرها و نیز دیگر مصالح رو به رو نمی شویم و شاید (یک شاید پر رنگ) تعمدی در کار است .
رسیدن به آن بنای جادویی و تاثیر گذار با همین تکنیکی که پیش گرفته اید نه تنها ممکن است بلکه این نوع مواجهه با زبان امکانات بالایی فرا روی شاعر می گذارد .
استفاده ی هوشمندانه از این اتفاق زبانی - و آن هم با بسامد پایین- به طوری که استثنا بر قاعده غالب نشود و آن هم با آزاد کردن پتانسیل های نهفته دیگر در زبان و روایت شعری و حرکت موازی و گاهی در هم پیچ این امکانات شعر شما را از موقعیت
فعلی عبور خواهد داد.
همیشه شما را خواهم خواند و در نشست های دیگر روبه روی شعر شما به قابلیت های لمس شده اشاره خواهم کرد.
مهرداد فلاح
از این شعر که رنگ و بویی ژورنالیستی دارد لذت نبردم رفیق!
مرتضی خسروی
گم کرده ایم می بایست بیابیم... من از تکنیک چیزی نمی دانم ..نیاموخته ام..ولی محتوا را با هر زبان و لهجه ای می بلعانم..مث دود سیگار فرو میبرم...اینکه زیاد می گوییم یعنی اینکه درد بسیار است...بگویم لذت بردم؟یا درد کشیدم؟...در رویارویی با ادبیات امروز...هم لذت میبریم هم رنج میکشیم که بازتاب عظیم درد های اجتماعی حیران است...دوست خوبم..مرا ببخشید بابت نیامدن هایم...خوانده ام همیشه...اما نوشتن را نیاموخته ام همیشه دو دل ام بنویسم؟...و می نویسم چون دوستتان دارم..زنده باشی فخرایی عزیز...
عرفانه جوادپور
آقای فخرایی من شعرهایتان را دوست دارم اما یک مشکل هم با آن ها دارم!
فکر می کنم قبلا هم این را گفتم که
احساس می کنم شما در بعضی از کارهایتان خیلی درگیر آشنایی زدایی یا یک همچین چیزهایی هستید.یعنی گاهی از خواندنشان (هرچند لذت می برم) اما احساس نمی کنم دارم شعر می خوانم احساس می کنم دارم یک متن می خوانم با سطرهای جالب.تصویر ها خیلی تند تند عوض می شوند و جمله هایی مثل "شتر دیدی ندیدی" یا "این به آن در بسته" فکر می کنم فقط تا یک اندازه ای می توانند به شعر کمک کنند.نه بیشتر.به نظر من انبوهی از آشنایی زدایی در شعر آن را برای مخاطب جالب اما تاثیرش را کم می کند.
امیدوارم منظورم رو خوب رسونده باشم!!
منتظر شعر بعدیتون هستم صمیمانه
شهرام
اگه بگم چیزی فهمیدم دروغ بزرگی گفتم ...
البته اونقدر حرف زیاد داشت که می شد سرسام گرفت ...
...
یاد یه شعری افتادم که دوران بچگیها می خوندیم ...
میازار موری که دانه کش است که جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است !
...
اما ترکیبات خوبی توش بود ...
پروانه دلاور
خواندم خوب بود. نوشته تان گاه به سمت شعار زدگی می لغزد. پیروز باشید.
محمدحسین ابراهیمی
گویا تلاش کرده بودی در خلاف جهت ایجاد رابطه حرکت کنی نمیدانم اما شاید این موقتی باشد اما چیز خوبی نیست دقیقا زمانی که سطرها با هم رابطه های تدایی دارند زیبا میشود مثلا آن سطرهای ژان والژان و متولی امامزاده... نشانه هایی که با تکه به بینامتنیت تاویل زیبایی پیدا میکنند من این طور نوشتن را که مبتنی بر ایجاد شبکه گسترده معنایی ست بیشتر میپسندم... اگر اینطور نباشد شعر شعاری و ژورنالیستی به نظر میرساند که به هرطرف مشت بیهوده ای میزند
امید فرهادپور
فقط بگویم که با نظر باران عزیز موافقم . این عجله کاری را به پیش نمی برد. کمی ملایم تر به سمتش بروید ،رامتر خواهند شد این کلمات .
ابوالفضل پاشا
از عبدالحسین فخرایی بیش از این ها انتظار دارم.یعنی انتظار شعرهای قوی تری از او می رود...آیا انتظار نابه جایی ست؟
جلیل قیصری
این شعربا سویه های اجتماعی و تلمیح گونه و گاه اروتیکی اش یک شعر بیشتر نوشتاری است یعنی چگونگی در هم آمیزی مصرع ها و نوع کار برد علائم ونحو و بافت شعری کار را بیشتر به یک شعر بصری و نوشتاری و غیابی ...تا اینجا چندان ایرادی نیست اما روایت که در توازی حضور و غیاب و دیگر عناصر شعری باید به یک -هست - شعری برسد با برجستگی وجه غیابش و غلظت آشنایی زدایی تآویل شعر را مشکل می کند .راوی-شاعر که حضورش هم در شعر ملموس است به جهت نوع به نحو نشاندن کلمات و در هم آمیزی افقی و عمودی ان و...کلام را از طبیعت کلامی قدری دور میکند ...دیگر این که شعر سعی می کند به معنا های متکثر برود اما به دلایلی که گفته شد این معنا ها مشکل به -هست عینی و ...ذهنی - و به تأویل گونه گون می نشیند .سلامت و موفق باشند آقای فخرایی.
سلمان جبارپور
دوست عزیز شعرت را خواندم کمابیش کارهای پیشین شما را هم دنبال کرده ام .در کار حاضر چیزی که تداعی کننده انسجام کارهای قبل باشد دیده نشد.
حسین مکی زاده
سلام عزيز
حالا ديگر نمي شود آن قدر ها به انسجام در چنين متن هايي فكر كرد. كدام انسجام؟! و اصلا مگر اهميت دارد.
شور آشفتگي متن ات(زبان تصويرها) به شتابزدگي كشيده شده است . فكر مي كنم اين همان ويژگي است كه دوستان به لحن و گزاره هاي گوناگون گفته اند. اما من اين كار را مي پسندم به شرط اين كه ادامه بدهي تا حداقل گزاره هايت به مرزهاي "رنگ و بودار ژورناليسم" (فلاح) نرسند. شايد اين لايه ها و اشارات آشكار اجتماعي باعث اين تداعي شده باشد. نمي دانم. كاش اين لايه ها دروني تر مي شد. نه. منظورم لايه هاي روانشناختي نيست. شايه ايت شكست ها و چند پارگي ها در افق دروني تر/ ژرف تر و با اين زبان حادثه دار(آفرين!) مي توانست شتابِ هيستريك (و شايد كمي بي دليل ِ) نوشتارت را بگيرد.
با اين حال براي من خواندني لذت بخشي بود. از كارهاي خاطرپسند كه دوست دارمشان به خاطر متفاوت بودنش.
نادر نظامی
خوشحالم باز با یکی دیگر از یاران حلقه آشنا شدم ! دوست من ، من تا حدودي با نظر آقاي ارجمند موافقم ، اگرچه سبك جديد شعري شما را-چون زبان جديدي دارد - نمي توانم رد كنم - فقط مي توانم بگويم با توجه به تخيلات و تشبيهات عالي شما و بعضي از دوستانت مانند آقاي مهديان يا باران سپيد اگر شما بر اصرار به يك نحوه بيان كه در آن انسجام عمودي بعنوان انسجام ارتعاشي به يك انسجام كاملتر تبديل شود شايد كار خيلي بهتري در بيايد . البته گفتن اين حرف ساده است . يك جورهايي فكر مي كنم با اين ارتعاشات بياني اگر جملات به هم نزديكتر مي شدند علاوه بر وحدت دغدغه ، سبك شعرهاي شما جذابتر ميشد . .به هرحال من آثار شما و يارانتان را تعقيب مي كنم .
ابوالفضل حسینی
وقتی رویکرد خاص شما به ارایه ی گزاره هایی لولا دار تبدیل به یک تکنیک می شود دیگر لذت شعر از آدم گرفته می شود و احساس می کنی با پاره سطر هایی توی مایه ی کاریکلماتور روبه رو هستی .راستش تاکتیک آشنایی زدایی و چرخش زبان بر حول لولاهای ظریف زبانی می تواند آن قدر آدم را مشعوف بکند که آن را به یک تکنیک و تنها مکانیسم شعریت تبدیل کند و این شعر را به ورطه ی تکرار و تهی بود ه گی می کشاند . هر کدام از سطر ها می توانست در درون یک بافتار خوانش پذیر دیگر نقطه ی عطف شعر باشد اما در ماشین شعر ساز شما تبدیل به گزاره هایی منقطع و کلکسیونی - حال آن که زیبا - تبدیل شده اند .
احسان مهدیان
بحث این شعر و بحث آشنایی زدایی و یا کسب لذت به فراخورد آنچه در رویکردهای اثر می بینیم تا حدود زیادی با تعابیر گذشته متفاوت است و به همین دلیل این سو’ تفاهم را ایجاد می کند که گویی موفقیت ندارد !!
شعر با مجموعه ای گزاره در مسیر ساخت قرار گرفت و تاکیدی ندارم که بگویم باید مخاطب را راضی و سرشار از لذت کند و طبیعی است نشانه ها بیش از آنکه هدف خاصی را در بیرون دلالت کنند به خود اثر ارجاع می دهند و مواردی هم بصورت اعتراضی بروز و ظهور می کند که می شود :
دو تکه چوب زیر ِ بغلم افتاده اند به زمین خواری
فوت کردم کیک تولدم آب از سرم گذشت
کوپن یارانه نداشت ـ ته کوچه ـ همین جوری اعلام شد
من نوبتم را به خانه می برم از تابستان ِ گذشته به اینطرف
باز هم می خواهم بنویسم که این متن شاید ارجاعاتی را نشان دهد اما نمی تواند تمام امکانات این متن باشد . حتی این تصوری که دارم نیز نمی تواند نهایی باشد .
برایند این آثار به ژورنالیسم فکر نمی کنند اما واقعیت غیر قابل انکاری از تقابل گفتان ها را می بینیم که در جای خود از هم جواری هم به خوانشی تازه می رسیم .البته با جزء نگری بسیار ظریفی روبرو هستیم .
اصلن انتظار نداریم در این دست آثار به مخاطبی فکر کنیم که به گل و بلبل سرگرم است بلکه به تولید و فرایند ساخت است که در این متن مشاهداتم دال بر همین مدعاست .
آنچه تاکنون خوانده و شنیده ایم ماهیتی از چه بودن است یعنی نوعی بازنمایی پدیده هایی که ظهور کرده بودند و حتی برای نوعی بازگشت به آن ولی در این اثر می بینیم که تلاش برای چه شدن است و توجه به چیزی که هنوز در تعلیق است و قطعا نمی توان برایش قضاوت کرد.
نمی دانم...هرچه حرف بود بارم کرد
(خیابان می دوید طول خودش را)
از دماغ گنده گی کم آورد ـ شتر دیدی ندیدی !
درهم وُ برهم ِ موهای ِ جو گندمی درو شد
من توهم بی معنایی را در این اثر نمی بینم و اگر کمی دقت کنیم می بینیم معنا در جریان ساخت اثر تولید می شود و بسیار هم نزدیک است . چطور ممکن است این همه گزاره های معنا ساز را نادیده انگاریم ؟ اما شاید معنایی که با پیش داشته هایمان سازگار است در اینجا به علامت سوال روبرو شوند .
حسن سهولی
حالاکه قراراست سهم من سپیدی هایی باشد که می یابم از این مصرع وچندمصرع دیگرمثل این "ایمیلم نرسیده که میلم کشیده" و.....که می بایست در نم نم زدن عاشقانه بدون تخفیف ارتیکی بالحنی عفیفانه دریابم وچند مصرع دیگر .... بگذرم.بیایم برسرویرانی ای که آبادکردنش مخاطب را می اندازد به دست اندازتصویرهایی از پی همین شکست گی های نحوی وزبانی وگسست هایی که هیچ مورد مهاری در آن نیست .بله باید بخوانیم وعادت کنیم خیلی چیزها ازپی عادت می شوند لذت وخیلی لذت ها در بس تکرار می شوند عادت !
بعضی ها با این چالش روبرو هستندکه آیا زبان هم نوعی عادت تلقی می شودیازبان درجریان فقط مرکب سوار کار ماهریست که او رامی بردوبعدحاکم می شود وجاودان می ماند!
روژان
بی دعوت آمدنم را حمل بر جسارت نکنید تنها کنجکاوی است...
و نوشته ام را پای اینکه برای شعر هنوز دلم می تپد...با اینکه مدت زیادی است از من و من از او فاصله داریم...
شعرتان را خواندم...چند نکته به ذهنم می رسد...
1-این شعر در خود نوعی رفتار زبانی دارد که در کارهای پیش از شما به وفور دیده می شود...یا کار باید جهان زیست خاص شما را با همان رفتار زبانی به من نشان بدهد که حس خواندن کار فخرایی به من دست دهد یا اگر نه رفتار زبانی خاص خود را داشته باشد...
2- بازی های سطحی با کلمات نمی تواند در حد کارهای شما باشد...زمان این کارها گذشته
3- وقایع اجتماعی هرگاه دغدغه شخصی شدند می تواند موفق باشد یعنی اینکه زیست ذهنی یا جسمی باشد...مثلا برای خوردن مشروب شلاق خورده باشی...یا هر چیز دیگر...نوشتن از دردها و نوعی ایدئولوژی زدگی در کار مدتهاست که از تاریخ مصرفش گذشته...
4- قلم روانی داری...واژه ها را می شناسی...زبان را خوب می فهمی...کارت از دایره واژگانی بالایی برخوردار است و تداعی هایی که ایجاد می کند بسیار خوب است ولی چرا خود را رها نمی کنی و مرا با کار درگیر...بگذار بازیگوش شوم وقتی شعرت را می خوانم..بگذار با مشت بزنم توی همین دیواری که روبروی من قد کشیده است...
آری اجازه بده...
از خواندن شعر لذت بردم....
شاعر بودن کار سختی است...اینکه چیزهایی را می بینید و لمس می کنید که ما نمی توانیم...
فلسفه می بافم که خودم را ببندم به ناف ِ این کلمات
اصالتن با من یکی بدو نکرده افتادی /بیفت
از همین شعر شروع می کنم به ل ر ز ی د ن ،گسل ِ من!
پیراهنم جِر می خورد از گرگم به هوا
دست ها در هوا سیلی می چیند فلاش بک !!!
بقایای فسیلی ِصورتم چه نسبتی با انار دارد شیرین
چند واحد درسی مرا هل می دهد از پنجره پائین تر
هندوانه زیر بغلم مشروط می شود می شود
ایستگاه از سربازهای که به جنگ پشتک وارو زدند خالی می بندم
اتوبوس ِ متروک ترک ها را برداشت بُرد
مسافر ِ کش دار ! به لهجه ی من کوتاه بیا
دریا تا بیخ ِ گلویم شوخی اش بیخ پیدا کرد
نوشتن ِ نت ِ سمفونی ِ شالو ها بامن یا جزیره ی گم شده
زدم زیر آواز ....گاوی بیرون زد از پهلویم
چشم بر ندار از وقاری که ما را گرفت در ۱۳۶۷
به حضرت ِ عباس ...
دم خروس ِ بی محل را بگیر و از اجری که بالا رفت دیوار
گوش ات به این شعر ِ بدهکار هیچ ...
(مداد ِ ابرو حسابی جدول ِ کلمات ِ غیر متقاطع را به هم ریخت.)
این بار کاری از دست هیچ کس بر نمی آید الا نَفَس بکش .
این فکر به عاقبت دچار می شود.