|
عبدالحسین فخرائی
|
سفر ـ که می بایست ـ /
شروع ِ چشم های تو جاده از خطر دور می شود
و مرا از مدار رودخانه ای که به دریاگریخت (می گریزم )
مربوط به هرکس که ربطش مثل دم ِ خروس پیدا نیست.
قسم نمی خورم که دست هایت را از روی خودم افتاده
برمی دارم
بیشتر وقت ها به خود گوئی نبض ندارم
بگیر!
پشت ِ بام دو قدم از من فاصله افتاد
( باقی قضایا گوش های مفت است. )
نقش ِ من این وسط زنجیر پاره می کند وسط ِ میدان و معرکه گیری
ازدحام چنان نیست که ماشین ها روی سینه ... اصطلاحش را گفته باشم !
وقت اش همه ...
در ناصر خسرو چند قلم با آدرنالین کمیاب شدم
گاهی شعر سر هم می کند به خورد ِ خلق الله ... نگرانم می کنی!
و باز از همان مقدار ِ پیش بینی صریح می شوی /می شوی
عاقبت الامورم ! چه می خواهی به خانه سرزده بوی الرحمن کوچه را فرا گرفت
به چیزی شبیه باران در باران خیال می کنم !
دندان قروچه به حسابم بگذار تا سر ِ خرمن که مترسکی ایستاده تکان نمی خورد.
شفاعت ِ دست های یک کف ِ آب به لب نرسید
عطشم را توسعه دادم ؛ شما نظرتان را بگوئید / می گوئید؟
ـ روزگارم بد نیست بابا جان ! لب خوانی می کنم .
جیب ِ کت و شلوار ِ همراهم پر از فرضیات ِ صد من یک غاز دانه برمی چید.
این که آنتن نمی دهد؛
ـ اورست ـ نه همین که روی آن تکه ای از وقاحت ِ محض از قضیه پرت است ؟
قافیه می فروشم به شاعری که در فت و فراوان جان می کَنَد
چه سهل الوصول قبض ِ یک فقره رویکرد ِ تازه ات را می پردازم !
اینجا که منم خودم را
شبیه پاییدن ِ قاچاق از کلمبو بار می زنم
در زمانی که آسمان غرمبه نیست به موسسه های ِ خیریه تعلق خاطر می برم!