ازخفه خون بگیری ِ سطرهای برجسته
تا طشتی که از ارتفاع ِ دهان ِ جماعت افتاد
در راسته ای
که آستین ِ شنبه اش
ماری دوسر به چله دارد
در پچ پچ ِ شن های شب از نیمه گذشته
خودت را برسان
به چهل مرداد " بندر دیّر"
به رعشه ی مزمنی
که از اسکله به خانه بر می گردد
ـ پشتت را بتکان ازعطسه ی بی هوا !
هرچه به لب ِ تو من نگفتم
کار از کار گذشته ست بوسه ی فاخر!
گرگم سر فروبرده در لذتی به ندرت
ماهم ، ماهی که از پنجره ی خرما پزان
بخت ِ بلندش را در چمدان باز نمی کند
تو
شانه ی مترسک را
صاف نگه اش دار
دست ها از پا در آمده اند
قرارم را با هیچکس به هم زده ام
نبودی که مستجاب باشی
تا جا افتادن در فین فین ِِ اسب های دره ی بخار
دور از تفاوت ِ محسوس در چارنبش ِ وقت .
وقتش نیست
آمدنت را
اندازه ی امسال
شعر بکاری و هفت سال هفت سال
کلمه بسوزانی ؟