صدای همه درآمد از ته این کیسه که سوراخ هایش را به آب می بندم
از من کولی نمی گیری که درکوچه های پر از حیزی ـ پناه برخدا ـ
دست های کوفه را از پشت بست
بگذار گذرم بیفتد آن ور محل ِ اعراب !!!
من می دانم و ندانم کاری های خودم که بد خط می نوشت .
ای سال های آخر ِ جنگ !
این خط ـ این نشان و این ترکش ها را با خودت به کجا می بری؟
با همین دلوی که به اطراف ِ چاه نرسید
ده برادر ِ تنی به آب افتادند از هول ِ حلیمی که انگشت ِ همسایه را می گزد
به کدام قرار ِ از دست رفته سرک بکشم که تو نباشی ؟
و تو ول معطل ِ دوکلمه حرف ِ بی ربط که نعل وارونه می خورد
من با دست هایم به تو سلام می رسانم ، هااااااای!
علی القاعده ، چند تکه از عمر برمی دارد این که جان کند
او احساس اش را از شب های کابل بیرون بُُرد
این صف ِ روبروی بغداد انتهایش به خیابان ِ وینستون دود می کرد
می دانم گاهی هوا پس ست ( گاهی نباید باشد)
که به پایان این شعر قافیه ردیف می کنی که منظور ِ من همان نیست
پیشتر از آنکه کارم به لیچار ِ آبدار برسد دست و دلم می لرزد
زیر آوار بمانم بهتر
شکم ِ سیر می خوابانم که خوابش مرا ببرد
به شوربختی تا چشم کار می کند سوگند !
که آب ازآب تکان نخورد
لای استخوان ِ من
زخمی بردار که با آن خودت را گرم کنی
این قدر که خستگی از سر و رویت می بارد باران نگرفت امسال
به شست ِ پایم فرو نکردی / کردی ؟
کمی پشت ِ سرت فکرم می رود / برود!!!
بندر دیر ـ فروردین ۸۸