یک استکان ِ چای ِ تلخ در اُتراقی که نباشد از گلوی این شعر پائین نمی رود
ـ از گلوی "مروه الشربینی" در بساطی که در روزهای خاص بر ملا می شود ـ
نیز هیچ حرفی به لب خوانی چند نگاه کال شبیه خودش نیست
که کسی را بالا بکشد تا ارتفاعی که معلوم ست از اول اندازه اش به چند روایت بود
اینجا فرصت هائی مچاله می شود که چه؟
آنجا می چرخد گس در دهان ِ هاج و واج
و کلمه نمی رسد به بخار...
به اسبی که در کانال سوئز دست و پاگیرست
یکی به میخ ،یکی به نعل
یکی به آمد و شد ِ چوبی در آستین من بود
که شب از بارداری ِ گل ِ ابریشم طرفی می بندد/ نبست !!!
توووو
می گذاری روی شانس شرط ببندم
روی چمدانی که با ویار ِ زن ِ همسایه دست به دست می شود
تا از کمرکش ِ کوچه دماغ اش را بالا بکشد
پله ها را بشمارد
یک ...دو...سه
بیفتد در خالی و پُُرهای ِ زیر ِ پا
...
واگویه های خوابم را ماه نو برایت پست می کنم
دوقبض بگیر و خونم را مباح کردی /نکردی !
که همان حرف از جنین ِ مفت در زهدان ِ باد پیچید
کودک ِ بنارس جوگیر نشود رفیق !
بامن یکی به دو کردی
من زودتر خودم را می چپانم به خط شدن /نشدن
روی ِ ترک های کف ِ دستم
چشم هایت را
هی گشاد کن ( هوائی عوض کند )
که چند شعبده یکجا بزند بیرون
مارا به خدا بسپار ـ اینکه نسپاری حرف تازه ای نیست!
از عصر بخیر به اینطرف تر بیا
(بزغاله ی ننه مبارک عطسه کرد و علف های تابستان را خورد)
ته لنجی از نوبت به اولیاء چو رسید/ رسید...
وقت مشایعت که برسد به آب های آزاد
این روده ی کدام دراز بود که آسمان چشم ندارد ترا ببیند .
...
یک نعلبکی از زهر ِ مار هم به ما نیامد!!!