|
عبدالحسین فخرائی
|
سال ۷۲ درکنگره شعر دانش آموزی - همان روزها - بیشتر روبروشدن های ناخودآگاه وخواستنی من در جشنواره با چهره دوست داشتنی و متواضع گیلان شاعر بزرگوار جناب آقای سیدمحمد عباسیه "کهن" بود که ازحضرت ایشان چیزهای زیادی یاد گرفتم .این شعر همان روزها به آستانشان تقدیم شد .اما - زهی افسوس، اینک - تازه شنیده ام که ایشان به ملکوت اعلاء ییوسته است .خدایش رحمت کناد.
۱
شالوها
برآب های گسترده گرمسیری من
وزیدن گرفته اند
تا
پیشانی شفاف تو
ازمیان همهمه ای مه آلود
برآید
چونان ماه
در شب وشروه وشیدائی .
۲
من
ودریا،همواره
در آرامش شمالی چشم های تو
فرو می رویم
تو
با شالیزارها
بر می خیزی
با افرا ها
راه می روی
و آنگاه
که به اندازه یک تبسم
روی برمی گردانی
از نگاه من
دور می شوی .
آذر ۷۲