|
عبدالحسین فخرائی
|
زل زدم در چشم دریاگریه کردم
موج ها را بی محابا گریه کردم
بعدازآن هنگامه کوچ "پری"ها
"کورک"ی ها!من شماراگریه کردم
نی لبک بودودوبیتی بودوآتش
شروه خواندم نی زدم یا گریه کردم
ابرهادلتنگ بودندو سترون
مثل چشمان من اما؛گریه کردم
بازکردم چتر تنهائی خودرا
پلک را بستم سراپاگریه کردم
*
باز "مفتون"آمدو درشهر گم شد
باز من تنها شدم تاگریه کردم.
---------------------
به آتش می کشد امشب گلوی نی نوایم را
وفردا تاروپود گریه های بی صدایم را
سرم رامی نهم بر دامن شب ها ومی گریم
غروب تازه ودلتنگی بی انتهایم را
فروکش می کنددریا وتوفان درکنارمن
کجابردندازمن موج موج پاره هایم را؟
رهاتر بودم ازگنجشک ها وماه وگندمزار
به باران تکیه دادم شانه دردآشنایم را
بدون کوچه و فانوس وبا از خود گذشتن ها
به کی بسپارم -این دل ـ این دل بی دست وپایم را
به حسرت می برم وادی به وادی چشم هایم را
به آتش می کشد امشب گلوی نی نوایم را