|
عبدالحسین فخرائی
|
چشم هایت را دوست می دارم
چشم هایت را ،
-همسایه ی شلال شب-
با آن خرمن خوشبوی
رها در خواب های مردد من
که وقت همه وقت
روبروی خیرگی ام
نشسته
آرام آرام می بافی اشان
و خیال گیج مرا
گره می زنی
به روسری ململ ات
با صدای بال سنجاقکی؛
تامن
بپرسم از باران بریده بریده:
به سایه – روشن پراکنده
دراطراف تو
می توان دل خوش بود ،
اگر موهایت را به رنگ دمدمای غروب
مش نکنی
وبه حجم دل انگیز متعلق به من
چلاب خوشه خوشه انگور
بچسبانی.
چشم هایت را دوست می دارم .
چشم هایت را .